
... وضعیت یاهو
... بایگانی
نویسندگان
میشا (4)
موضوعات
عمومی (4)
آرشیو
آبان 1384 (1)
شهریور 1384 (3)
صفحات
... لینكستان
... لینكدونی
... آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
© می پرستمت
نوشته شده در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : میشا
ویرایش شده در - و ساعت -
©
وقتی از اشک میگفتند...
من صداقت ِ آب را بیاد میآوردم، که در پاکی بیهمتاست...
و وقتی از باران میگفتند...
من چشمانت را بیاد میآوردم، که چه غریبانه میگریستند...
و آنگاه که از چشمها میگفتند...
من خورشید ِ نگاهت را بیاد میآوردم، که سرشار از نور امید بود...
و آن زمان که از دستها میگفتند...
من بیاد میآوردم، که چگونه دستان ِ کوچکت، در هیبت دستان ِ زُمُخت و مردانهام محو میشدند...
و اما اکنون...
آه... از اکنون بیزارم...
که همیشه آن را، در افسوس ِ گذشته گذراندهام...
موهایم را یکایک شمرد...
و آنچنان که غمی جاودانه در آهنگ ِ صدایش موج میزد، به آرامی گفت...
در همسایگی هر موی سیاه، مویی سپید هست...
آیا اینهمه وفاداری کافی نیست؟...
و آنگاه که گفتم بسیار از هم دوریم...
لبخند ِ تمسخری به لب آورد و گفت...
تنها بهانهای مضحک است...
و دروغی ساده برای پسرکی ساده...
و میدانستم که از بلاهت حرف میزند، نه از سادگی...
و گفت آیا سادهلوحی کافی نیست؟...
و میدانستم که از حماقت حرف میزند، نه از سادهلوحی...
موهایش بر پیشانی ریخته بود...
و نیمه عریان، زانوهایش را در آغوش میفشرد...
و التماس ِ نگاهش میگفت «دوستت دارم»...
و تنها یک سوال، ذهن ِ کوچکش را آزار میداد...
«چرا؟»...
سوالی که هرگز جوابی برای آن نداشتم...
هوا گرگ و میش بود...
برای استغاثه پیش ِ خدا رفته بودم...
و سراغ ِ نفسهایت را از خدا میگرفتم...
ردّ ِ پایت را نشانم داد...
دنبالشان کردم...
راه ناهموار بود...
و پاهای نحیف و لاغرم، ناتوانتر از آن بودند که بتوانند به سرعت ِ گامهایت برسند...
ردّ ِ پاها کم کم محو میشدند...
تا آنجا که دیگر هیچ ردّ ِ پایی باقی نمانده بود...
دریافتم که بسیار از تو دور ماندهام...
و تو...
از بدترین نقطهضعفم، بهترین سود را جُستی...
و تو...
میدانستی که هرگاه که بخواهی، میتوانی بدَوی...
و مطمئن باشی که هرگز به گردت هم نخواهم رسید...
راستی چه کسی میتواند بین عشق و خودخواهی خطی بکشد، تا بتوان آنها را از هم تمیز داد؟...
نمیدانم...
اما میدانم که آن یکنفر تو نیستی...
در کُنجی نشستم...
و اشک ِ چشمانم را بدرقهء گامهایت کردم...
و اندیشیدم که تو نیز باید به فراموشیام بسپاری...
و گمانم بر آن است که...
فراموششدهای را از یاد بردن، چندان دشوار نخواهد بود...
مگر نه؟...
اکنون باور کردهام که...
کاهش ِ فاصلهء مکانی، هیچ نقشی در کاهش فاصلهء بیانتهای احساسمان ندارد...
حتی سر ِ سوزنی...
نهال ِ وجودم، در انتظاری تلخ، خواهد خشکید...
این را بخوبی میدانم...
آه...
به گمانم سادهتر از من نمیتوان بود...
و سادهتر از این نمیتوان گفت...
عکسهایت چه وفادارند...
هنوز هم همانطور پاک و صادقانه نگاهم میکنند...
درست مانند روزهای آغاز...
؛برداشته شده از وبلاگ شیرین تر از شیرین؛
نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1384 و ساعت 01:09 ق.ظ توسط : میشا
ویرایش شده در - و ساعت -
© دوست داشتن
دوست داشتن ؛ خیلی شبیه احتیاج داشتن است
یک جور احتیاج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !
یکبار ... نیمه شب ... از او پرسیدم :
- چرا منو دوست داری ؟
و حس کردم بعد از این سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد
و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
شنیدن نفسهای هوسناک ،
و لذت بردن از یک گناه .
همیشه معتقدم گناه باید لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
و هیچ لذتی در پس گناهان بیشمارشان نیست
یا آدم ها خیلی احمق شده اند
و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم
من همه چیز را می دانم و هیچ چیز را نمی فهمم
و این عمیقا تاسف بار است .
.....
خیلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آینده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسی نیست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی دیگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گیرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصیان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چیز را به هم می ریزد و در پی یافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهایی می گریزد و باز
خودش را می بیند و ناامیدانه به دیوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خویش می گریزد تا شاید
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بیابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده (( دوستت دارم )) را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اینکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آری ... این جا نمی شود به کسی نزدیک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
"با تشکر از یه دوست "
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ توسط : میشا
ویرایش شده در - و ساعت -
© عیسی مسیح***
ای عیسی مسیح خداوند ، تو را شكر می كنم كه زنده هستی و قادر هستی كه مارا نجات دهی . شكر كه كلامت را به گوش ما رساندی . اینك در قلب خود را به روی تو باز می كنم و از تو می خواهم وارد قلب و زندگی من شوی و تو پادشاه قلب من و نجات دهنده من باشی . می خواهم كه گناهان ما را با خون مبارك خود كه بر صلیب ریختی ببخشی و امروز ما را در ملكوت خود به یاد آوری . از تو می خواهم كه گناهان و آثار گناهان ما را بشویی و ما را پاك كنی و روح القدس خودت را به ما دهی تا بتوانیم و قدرت داشته باشیم در مقابل گناه بایستیم و برای تو زندگی كنیم . خداوندا گناهان ما را ببخش و گناهان کسانی که به ما بدی نموده اند .. به ایشان خیر و برکت ده ، و راه و راستی را به ایشان نشان بده . ای عیسی مسیح از تو میخواهیم که در نام پر جلال خود بر ما رحمت آوری و انقدر قدرت به ایماندارانت بدهی که در نام خداوند پدر و در نام عیسی مسیح خداوند پیامت را به راستی بیان دارند ... به نام پدر ... پسر و روح القدس ... آمین
(سلام من مسیحی نیستم ولی از این تیکه خیلی خوشم می یاد )
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : میشا
ویرایش شده در - و ساعت -